تبليغاتX
شب های بارون زده

شب های بارون زده

همه از جنس بهاریم نگو پاییزم همه از جنس خداییم نگو میریزم

من بودم و تنهایی و یک راه بی انتها
یک عالم گله و خدایی بی ادعا
گم شده بودم میان دیروز و فردا
تا تو را یافتم.. با تو خودم را یافتم

صدایت در گوشم پیچید
نگاهت در چشمانم نقش بست
نشان دادی به من آنچه بودم
آری، با تو رسیدم من به اوج خودم

نامم را خواندی.. گفتی بارانم
بارانی شد دل و چشمانم
آری بارانی شدم تا ببارم
اما ای کاش بدانی تویی آسمانم

بی تو نه معنا دارد باران
نه معنا دارد خورشید و نه رنگین کمان
ای که شبیه تر از خود به منی
بگو تا آخر راه با من هم قدمی


نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت 12:48 توسط nafas| |
و حواسم نبود زمانی که

آخرین طپش های قلبش

در من جریان داشت

و آواری عظیم از نبودنها در زندگیم

همه چیز فرو نشست در من

و وجودم ترک خورد

و اندیشه ام رنگی دیگر گرفت

و میان گریه و اشک دست و پا زدم

ودور شدم از تو ..........

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیستم بهمن 1390ساعت 19:13 توسط nafas| |

سلام به تو که میبینی چی مینویسم برات ...

دل بستم به زندگی و تو رو خیلی جاها فراموش کردم ...

خیلی جاها عشق و دوست داشتنتو ندیدم ...

خیلی روزا شد که سرت داد زدم  و خیلی بد شدم برات...

دنیا پرست شدم و  فراموش کردم دارم چکار میکنم ...

این روزا اون یکی خودم میگه سزای تو همینه که پشیمون بشی...

دوباره در گوشم میگه حقته وقتی کنارش میزنی اینجوری تنها و بی کس بمونی...

دلم داره غصه میخوره به قیمت محبته خودت دوباره اومدم پیشت بگم بازی تموم شد...

اره من باختم عزیزم قبول دارم همیشه بازنده من بودم و بازم خواهم بود ...

اما دلم میخواد بهت بگم نبودنت  تو دلم برام قیامته ...

با یه جمله ساده میگم ...دوست دارم خدا جون واقعا بدون تو ته دلم خالیه ...

 

 

عشق..............؟

به خدا عشق به رسوا شدنش می ارزد

                         و به مجنون و به لیلا شدنش می ارزد

دفتر قلب مرا واکن و نامی بنویس

                          سند عشق به امضا شدنش می ارزد

گرچه من تجربه ای از نرسیدن هایم

                         کوشش رود به دریا شدنش می ارزد

کیستم؟ باز همان آتش سردی که هنوز 

                           حتم دارد که به احیا شدنش می ارزد

با دو دست تو فرو ریختن دم به دمم

                           به همان لحظه برپا شدنش می ارزد

دل من در سبدی عشق به نیل تو سپرد 

                             نگهش دار! به موسی شدنش می ارزد

سالها گرچه که در پیله بماند غزلم

                              صبر این کرم به زیبا شدنش می ارزد 

نوشته شده در پنجشنبه بیستم بهمن 1390ساعت 19:12 توسط nafas| |
دختر کنار پنجره تنها نشست و گفت               ای دختر بهار حسد می برم به تو

عطرو گل و ترانه و سرمستی ترا                   باهرچه طالبی بخدا می خرم ز تو

 

برشاخ نوجوان درختی شکوفه ای                   باناز می گشود و چشمان بسته را

می شست کاکلی به لب آب نقره فام             آن بالهای نازک زیبای خسته را

 

خورشید خنده کرد و ز امواج خنده اش             بر چهر روز روشنی دلکشی دوید

موجی سبک خزید ونسیمی به گوش او           رازی سرود و موج بنرمی از او رمید

 

خندیدباغبان که سرانجام شد بهار                     دیگر شکوفه کرده درختی که کاشتم

دخترشنیدوگفت چه حاصل از این بهار              ای بس بهارها که بهاری نداشتم

 

خورشیدتشنه کام در آن سوی آسمان             گویی میان مجمری از خون نشسته بود

می رفت روزو خیره در اندیشه ای غریب         دختر کنار پنجره محزون نشسته بود

 

نوشته شده در پنجشنبه بیستم بهمن 1390ساعت 18:51 توسط nafas|

روی قبرم بنويسيد کبوتر شد و رفت
                                                                      

زير باران غزلی خواند ، دلش تر شد و رفت

چه تفاوت که چه خورده است غم دل يا سم
                                                                       

 آنقدر غرق جنون بود که پر پر شد و رفت

روز ميلاد  ، همان روز که عاشق شده بود
                                                                           

 مرگ با لحظه ی ميلاد برابر شد و رفت

او کسی بود که از غرق شدن می ترسيد
                                                                              

 عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت

هر غروب از دل خورشيد گذر خواهد کرد
                                                                      

دختری ساده که يک روز کبوتر شد و رفت

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390ساعت 1:37 توسط nafas| |

صدا كن مرا صدا كن مرا. صدای تو خوب است. صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است كه در انتهای صمیمیت حزن می‌روید. در ابعاد این عصر خاموش من از طعم تصنیف در متن ادراك یك كوچه تنهاترم. بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است. و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش‌بینی نمی‌كرد. و خاصیت عشق این است. كسی نیست، بیا زندگی را بدزدیم، آن وقت میان دو دیدار قسمت كنیم. بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم. بیا زودتر چیزها را ببینیم. ببین، عقربك‌های فواره در صفحه ساعت حوض زمان را به گردی بدل می‌كنند. بیا آب شو مثل یك واژه در سطر خاموشی‌ام. بیا ذوب كن در كف دست من جرم نورانی عشق را. مرا گرم كن (و یك‌بار هم در بیابان كاشان هوا ابر شد و باران تندی گرفت و سردم شد، آن وقت در پشت یك سنگ، اجاق شقایق مرا گرم كرد.) در این كوچه‌هایی كه تاریك هستند من از حاصل ضرب تردید و كبریت می‌ترسم. من از سطح سیمانی قرن می‌ترسم. بیا تا نترسم من از شهرهایی كه خاك سیاشان چراگاه جرثقیل است. مرا باز كن مثل یك در به روی هبوط گلابی در این عصر معراج پولاد. مرا خواب كن زیر یك شاخه دور از شب اصطكاك فلزات. اگر كاشف معدن صبح آمد، صدا كن مرا. و من، در طلوع گل یاسی از پشت انگشت‌های تو، بیدار خواهم شد. و آن وقت حكایت كن از بمب‌هایی كه من خواب بودم، و افتاد. حكایت كن از گونه‌هایی كه من خواب بودم، و تر شد. بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند. در آن گیروداری كه چرخ زره‌پوش از روی رویای كودك گذر داشت قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی بست. بگو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شد. چه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی برد. چه ادراكی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید. و آن وقت من، مثل ایمانی از تابش "استوا" گرم، تو را در سرآغاز یك باغ خواهم نشانید.

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390ساعت 1:14 توسط nafas| |

نمی دانست دلش را کجا گم کرده است .

 تنها احساس خوش را به یاد داشت. احساسی که تابه حال نداشته است .

گیج و مبهوت به دنبال دلش می گشت به هرکجا که میرسید می پرسید .

هرکجا که احساس می کرد دلش آنجا باشد سر کشید .

اما هیچ نیافت .نا امید راه خانه را در پیش گرفت. نگاهش را لحظه ای از زمین جدانمیکرد .

دلش را در زمین می جست با خودمی گفت :شایدکه لحظه ای غفلت کرده و آن را برزمین انداخته باشم .

وای برمن اگر این چنین شده باشد وای بر من که حالا هزاران جای پابر رویش نقش بسته است .

دراین افکاربودکه صدایی او را متوجه خود کرد وقتی که سربه سوی صدا برگرداند کودکی را دید که قلبی زخمی در دستانش می تپد .

ناله ای سرداد و بر زمین افتاد بیدار که شد دلش سر جایش بود .

اما پراز زخم هایی که مرحمی نداشتند.اشک چشمانش را نمناک کرد و به یاد کودک افتاد او را در کنار خود دید .

 خوب که به آن نگریست متوجه شد که آن کودک شبیه خودش است ازاو پرسید که این قلب را کجا پیدا کردی ،

کودک آرام جواب داد در راه می گذشتم تو را دیدم که غرق درصورتی زیبا قلبت را به صاحب آن می دادی .

وقتی او قلب تو را گرفت تو را ترک کرد من نیز به دنبال او رفتم چندین گام بیشتر بر نداشته بود که قلبت را بر زمین انداخت و قلب دیگری را در دست گرفت .

وقتی که قلب تو بر زمین افتاد هر رهگذری که عبور می کرد پا بر روی آن می گذاشت تا این که رفت و آمد ها تمام شد و من توانستم آن را از زیر پا ها و از روی زمین بردارم .

او که حالا به یادش آمده بود که دلش را کجا گم کرده است .

نگاهی به قلبش انداخت وبا خود عهد بست که دیگر دلش را به هر رهگذری نسپارد .

الا خدا که عشق فقط از برای خداست.

 

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم تیر 1390ساعت 0:56 توسط nafas| |

وقتی کنار پنجره بارون زده می شینی حس می کنی همه قطره های روی شیشه دارن برای تو اشک می ریزنو وقتی غرش اسمونو می شنوی خیال می کنی آسمون خدا هم داره برای تو هق هق می کنه.خوش به حال آسمون که هر وقت دلش گرفت می تونه اشکهاشو بریزه و مجبور نشه اونارو پنهون کنه.دلم گرفته.مثل دیروز و دیروزها.خیلی سخته آدم بخواد برا خشنودی دل دیگران لبخندی تلخ رو لبهاش داشته باشه.سخته بخواد به گذشته و خاطرات تلخش فکر نکنه.سخت تر اینه که بخواد خودشو با فکر اینده خوش کنه.چرا ما ادمها نمی تونیم تو حال زندگی کنیم.گذشته مثل یک سایه و آینده مثل یک دلهره زندگیمونو پوشونده.کاش میشد طعم هر لحظه این زندگیرو چشید.هر لحظه بی آنکه چشمت به ساعت باشه و اضطراب اینکه عقربه ها دارن بهت دهن کجی می کنن.کاش زمان اونی بود که ما می ساختیم.تا حالا شده طعم انتظار رو بچشید.یادم میاد وقتی کوچولو بودم و منتظر عید می شدم برای خودم تقویم درست می کردم و هر روز خط می زدم تا روزها زودتر بگذرند.

کاش این کار رو نمی کردم.کاش اون روزهارو هم به خاطر اون لحظه ها زندگی می کردم.انتظار.انتظار....

سخت تر از این کار کاری هم هست؟...........چرا زندگی ما ادمها همش با انتظار لحظه های شیرین می گذره؟......

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم تیر 1390ساعت 1:9 توسط nafas| |

میروم خسته و افسرده و زار

سوی منزلگه ویرانی خویش          

به خدا می برم از شهر شما

دل شوریده و دیوانه ی خویش

می برم که در آن نقطه ی دور

شستشویش دهم از رنگ گناه

شستشویش دهم از کله ی عشق

زین همه خواهش بیجا و تباه

می برم تا ز تو دورش سازم

ز تو ای جلوه ی امید مهال

می برم زنده بگورش سازم

تا از این پس نکند یاد وصال

ناله می لرزد می رقصد اشک

آه بگذار که بگریزم من

از تو ای چشمه ی جوشان گناه

شاید آن به که بپرهیزم من

بخدا غنچه ی شادی بودم

دست عشق آمد و از شاخم چید

شعله ی آه شدم صد افسوس

که لبم باز بر آن لب نرسید

عاقبت بند سفر پایم بست

میروم خنده به لب خونین دل

میروم از دل من دست بدار

ای امید عبث بی حاصل

 

خداحافظ

دارم میرم نگو نرو هوا هوای رفتنه

هر چی بوده تموم شده چاره ما گذشتنه

دارم میرم تا سرنوشت ما رو به بازی نگیره

خوب میدونم این زمان از یاد هر دومون میره

دارم میرم نگو نرو دارم میرم نگو بمون

وقت خداحافظیه قصه ی موندنو نخون

تو را خدا گریه نکن غصه ی رفتن و نخور

بهتره که تموم کنیم تو هم دلو ازم ببر

شاید دیگه نبینمت شاید نگاه اخره

بودن و مهربونیات آتیش به جونم میزنه

سادگی اشتباه ما ، گناه ما دلبستنه

جدایی سرنوشت تو ، تنهایی تقدیره منه


 

خداحافظ منم رفتم

خداحافظ منم رفتم منم با تو نمی مونم

خداحافظ به جرمی که نه میدونی نه میدونم

خداحافظ تمومش کن من از دست خودم خسته م

که اینجا موندم و یک عمر به چشمای تو دل بستم

دارم میرم خداحافظ ازت سیرم خداحافظ

میرم و حقمو از تو نمیگیرم خداحافظ

میرم و هر جا که باشم بازم با غصه میسازم

آخه این بار اول نیست که این بازی رو میبازم

خداحافظ به این زودی از این احساس نابودی

خداحافظ که از اول تو هم یک اشتباه بودی


 

 

نوشته شده در شنبه بیست و یکم اسفند 1389ساعت 14:46 توسط nafas| |

خيالت قصد رفتن كرد

ميدونم خسته اي از من

نه تقصير تو نيست تقدير

نوشته قصه رفتن

 

ببخش اگر عاشقت با عشق

ميداد قلب تو رو ازار

گناهش رو ببخشي تو

گناه عشق نشه تكرار

 

برو شايد برات عشقم

مث زندون بي در بود

تو زندون حس تو حس

كبوتر هاي بي پر بود

 

شايد سهم تو پروازه

ميون حس آزادي

كه اينجا موندنت حبسه

كه تازه يادش افتادي

 

عزيزم بالتو واكن

واسه ات وا ميكنم در رو

ميذارم توي قاب عشق

من اين ديدار آخر رو

 

نوشته شده در سه شنبه سوم اسفند 1389ساعت 2:29 توسط nafas| |